سلام:
اين تايپيك رو خود پيمان نذاشته. من يكي از دوستاشم. چون روز تولدش نميتونست پست بزنه من اومدم و اين كارو كردم. اگه كاستي هست خودتون ببخشيد. پيمان جونم شما هم ببخشيد. راستی تولدت هم خیلی خیلی مبارک عزیزم
*****************************************************************
يگانه خواهي شد و دنيا را در آغوش خواهي گرفت
تنها اگر قصه هاي قديمي را فراموش كني و همه چيز را از نو آغاز كني
ميلاد دوباره ات مبارك
***********************************
با صد تا آسمون پر از گلهاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی !
****************************************************************
هرسال وقتی۲۸/۴ می شد هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن
از خودم می پرسیدم
چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟....
و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمینو
با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....


پیمان عزیز تولدت مبارک
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 20:29 توسط پیمان
|
به نام دوست وبه یاد دوست
دوستی که هرچه دارم از وجود او پدید آمد
دوستت دارم و این را خود میدانی ،میدانی که شبهایم پر از هجوم وحشی یاد توست ،تو که با چشمان قریب وغربت گونه ات شبهایم را منور می کنی و برای این دربه در یک پناه میشوی پناهی از جنس عشق،دوستی و وفا.
میخواهم با تو بودن را که اینست رمز رسیدن به خدا
تو را میخواهم ودیگر هیچ باکم نیست از جفای روزگار پس بمان و تا ابد چون بارانی سیل اسا بر کویر خشک دلم بتاب که دنیایم بی تو رنگی ندارد .به یاد تمام عاشقانه هایم .به نام تو... و تقدیم به ماه روشن شبهای تارم
خدایا...
ستاره های سربی،فانوسکهای خاموش منو هجوم گریه ،از یاد تو فراموش
تو بــال وپــر گرفتــی به چیدن ســــتاره دادی منو به خاک این قربت دوباره
دقیـقه ها بی تو،پرنده های خسـته اند اینه های خالی دروازه های بسته اند
اگـه نـرفـتــه بـودی جــاده پـر از تــرانه کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه
شـبونه های بی تو یعـنی حضـور گریه بامـن نـبودن تو یـعنی وفــور گریــه
از تو به اینه گفتم از تو به شب رسیدم نوشتمت رو گلبرگ،تورو نفس کشیدم
از رفتـن تو گـفتم سـتاره دربه در شـد شبنم به گریه افتاد ،پروانه شعله ور شد
اگه نـرفتـه بودی،اگه نرفتـه بـودی.....
می خوام این تکه اخر رو خودم کامل کنم :
اگه نرفته بودی شب وروزم قشنگ میشد رنگین کمون دلم با تو پر از رنگ می شد

+
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 12:45 توسط پیمان
|
خداحافظي در فراسوي زمان پيچيده
انبوه جمعيت پشت پنجره از شعري مي گويد كه كسي آْهنگ آن را نمي نوازد
احساس بيگانه اي تمام وجودم را فرا گرفته و مرا تا عمق ثانيه هاي پست
بي كسي مي كشاند
كسي فرياد مرا نمي شنود كه دارم مسافر ثانيه ها مي شوم
فقط منتظر اشاره اي از سكوت ثانيه ها هستم .....

+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 12:9 توسط پیمان
|
بگيد كه هفت شبانه روز شهرو سيا ببندن
عروسي عشق منه همه حنا ببندن
ترانه خون هيچي نگو توام بيا نگا كن
ترانه هاتو خط بزن دفترتو سيا كن
بگو خدا با ما نبود آدم بدا رو دوست داشت
گل يكي يه دونمو تو باغ ديگه اي كاشت
بگو همه خوب بدونن رز سيامو چيدن
ميگن غريبه اومده برق چشاشو ديدن
اي غريبه مواظب رز قشنگ من باش
نذار كه سختي بكشه بعدا بگي كه اي كاش
اي غريبه بگو براش قصر طلا ميسازي
بگو به پاي داشتنش هر چي داري ميبازي
قسمت ما دوري نبود خدا با ما چي كار كرد؟
ناله هاي ترانه خون عاشقا رو بيدار كرد
ميخوام برم سقاخونه شمعامو پس بگيرم
بگم که قهرم با همه یه گوشه ای بمیرم
+
نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 15:15 توسط پیمان
|

مبارک باشه همین.
توضیح نمیدم که ولنتاین چطور واز کجا به وجود اومده چون همه می دونند
نامت را...
نامت را بر هیچ کاغذی نمی نویسم
مبادا که بخوانندنش
و نیز بر هیچ دیواری
که روزی رنگ بگیرد
و نه بر تنه درختی
که بعد سالیانی
در آغوش تنگ
تنه درختی...
و نه بر برگ هایی؛
که یک روز زرد می شوند
و فرو می افتند
و نه بر هیچ تخته سیاه
که بتوان پاکش کرد
و نه بر پيکر هیچ میزی
که بازیچه کودکانی خرد شود
و نه حتی
نامت را بر زبان نخواهم آورد
نه به فریادی در تو در توی
دره ای در کوهی
که مبادا انعکاس آن را بشنوند
و نه چون ناله ای
در میان امواج خروشان دریا
که موج های هر جایی گوش تیز کنند
و نه چون زمزمه ای
بر لب جویی
که سبزه های رسته بر آن
به گوش زیبا رویان برسانند
و نه حتی
نجوایی در دل شبی
که ماه هم نشنود نام تو را
و نه حتی نامت را
در انتهای شوق چشمانم
آن گاه که می شنومت
پدیدار نخواهم کرد
و نه حتی نامت را در تلاقی چشم هامان
که از شرم چشم هایم
خواهند فهمید...
نامت را
تنها یک جا خواهم نگاشت
به خط مهر و به داغ عشق
بر قلبم
و نه بر آن
که در عمیق ترین و تنها ترین گوشه اش
که...
مال توست
آن جا که
دست احساس هیچ
بشر
به آن نرسید،
آن جا خواهم نوشت
نامت را...
برای همیشه.
+
نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 15:11 توسط پیمان
|
بازم یک سال دیگه سپری شد چه زود!!!! همین دیروز بود که تصمیم گرفتم تا ابد باهاش بمونم .خیلی دوسش دارم اینو همه میدونند.
هیچکس برام تا حالا اینقدر صبور نبوده ،هرچه غم وغصه داشتم بهش میگفتم ،هرچی شادی هم بود مال جفتمون بود...
قسم خوردم که تمام شادی هام مال اون باشه،اونم قسم خورد که مرهم زخمهام و انیس دل بی کسم باشه....
امروز تولدشه دوست دارم بگم که عزیزم تولدت مبارک پس با تمام وجود میگم :
دوستت دارم وبلاگ عزیزم وسالروز تولدت مبارک

+
نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 14:15 توسط پیمان
|
.jpg)
توطبیب دل بیمار منی
تو تنــــها یــار مـــنی
سـید وسرورسالار منی
تو تــــنـها یــار مـــنی
+
نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 22:57 توسط پیمان
|

خیلیها فکر میکنند عشق یه سرگرمیه برای مدتی کوتاه...
ولی... عشق شروعش با یه نگاه و خط پایان اون خاک...
خیلی ها درک نمیکنند وقتی خاطراتشون وارد قلب کسی میشه خیلی سخته که اون رو پس بگیرن...
و خیلی سخته برا کسی که خاطزات عاشق رو فراموش کنه ویا پس بده...
+
نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 22:6 توسط پیمان
|
چه شب تاريكي است. حتي جغد هم مي ترسد بخواند
چه شبي است امشب؟آه، به ياد آوردم
امروز روزي است كه او رفت...براي هميشه
انگار امروز اول پاييز است
از امروز خانه براي هميشه تنهاست
سكوت شب را هيچكس نمي شكند
آيينه اتاق خواب شكسته است...
اي آيينه اشك بريز كه ديگر نمي تواني روي زيبايش را ببيني
صداي غرش آسمان را مي شنوي؟
آسمان مي خواهد با من همدردي كند
اشك بريزاي آسمان سيل ببار كه او رفت
نه!
صبر كن... صبر كن!نمي خواهم جاي پاي محبوبم را از روي سنگ فرش خانه بشويي... صبر كن... دست نگهدار!
هنوزم دوستت دارم
سالگردت رو با خونم میگریم عزیزم
یادته؟اره یادته؟خودت گفته بودی ایو دوست داری حتما یادته پس بخون به جای اون نخوندنات اینجا بخون ... بیا نوشتمش پس خودتم بخونش همونه که خودت دوست داشتی
تـا کـــه بـودم نـبودم کســـــی کشـت مارا غـم بی کســی
چون که رفتم همه بیدار شدند من که خفتم همه بیدار شدند
به یادتم...
+
نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 0:28 توسط پیمان
|
داستان و فاسفه شب یدا بین ما ایرانیان
« شب یَلدا» ی تان، شادمانه باد! امروز، سی ام آذرماه، روزِ پایانیِ« پائیز»، پایانِ فصلِ« برگریزان»؛ است. ازفردا، فصلِ« زمستان»، فصلِ سرما، باران و برف و بوران؛ آغاز می شود. امشب هم، شب« یلدا»، بلندترین شب سال است.[شب یَلدا، یا شب«چله»ی بزرگ]. از فردا، به تدریج از درازای شب ها کاسته شده؛ و روزها، درازتر می شوند.
ایرانی ها، به گواهی زندگی مردمانی طبیعت دوست بوده اند. از همین روی، به دگرگونی ها و گونه به گونه شدنِ طبیعتِ پیرامون شان؛ توجّه و علاقه داشته اند. و با یرپائی جشن ها و آیین هائی ویژه، این توجّه و علاقه ی خویش را نشان می داده اند. گفته می شود ایرانیان، از شمار ملت هائی بوده اند که شمارِ جشن هایشان از شمارِ دیگرمَراسم شان؛ بیشتر بوده است. ایرانی ها، هفته را نمی شناخته اند. آنان، سال را به دوازده ماه؛ بخش می کرده اند. و برای هر روزی از ماه، نامی داشته اند. هرگاه نام روز و ماه، یکی می شده؛ آن روز را جشن می گرفته اند. که از جمله اند: نوروز، که فروردین روز از فروردین ماه بوده. و روزِ مهر از ماه مهر، که آن را مهرگان نامیده اند. و جشنِ« سده»، دهمِ بهمن ماه [50روز و50شب مانده به نوروز] که با پایان گرفتنِ«چلّه ی بزرگ»، با افروختن آتش؛ پایان گرفتنِ فصلِ سرما را جشن می گرفته اند.
گفته می شود این شب، شب زایشِ« مِهر» یا« میترا» است. شب زایشِ روشنی از شکمِ تاریکی. برپائی آئینِ ویژه دراین شب؛ اعلام آماده گی برای رویاروئی با سرمای توان سوزی است که به در می کوبد. هرخانواده، به اندازه ی توانش،خوراکی ها، میوه های چندی، که هندوانه یکی از آنهاست و آجیل مخصوص[آجیلِ شب چله] و تنقلات دیگر؛ تهیّه می کند. افرادِ خانواده، مهربانانه؛ گردِ هم می آیند. شادانه می خورند و می نوشند و می خوانند. تا، فردا با نیرو و توان بیشتری، به رویاروئی با سرما که در پشت درِ خانه به کمین نشسته است؛ پنجه در پنجه دَر اندازند
کاش این فرصت برای همه ی هم میهنان مان، به ویژه دختران و پسرانِ خیابانی، کارتن خواب ها و همه ی آنانی که در حاشیه ی ضیافت بزرگ زندگی؛ قرار دارند نیز مهیّا بود. شب یلدا، درازترین شب سال است. امّا هرچه به درازا بکشد، به پایانِ خود نزدیک تر می شود. شب هجران یاررا، نیزچون شب یلدا؛ پایانی است. شب یلدای ستم و بیداد نیز، همین سرانجامِ ناگزیر را در پی دارد. صبحِ روشنِ فردا، با سرود و شادمانی؛ دردامانِ همین شب تیره و تار؛ زاده می شود. شب یلداتان شادمانه باد!
با اقتباس از وبلاگ دوست خوبم اقا هوشنگ گل http://www.cloob.com/profile/blog/list/userid/248635/logid/392246/curpage/1
عید قربان وشب یلدا مبارک

+
نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 17:28 توسط پیمان
|
در آغاز هیچ نبود.
کلمه بود .
و آن کلمه خدا بود .
و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه میتواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
وبا "نبودن" چگونه میتوان "بودن"
و خدا بود وبا او عدم
وعدم گوش نداشت.
حرفهایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم.
و حرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذشال گفتن فرود نمی آورند.
حرفهای شگفت ،زیبا و اهورایی همین هایند.
و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرفهای شگفت،زیبا و اهورایی همین هایند.
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بیقرار آتشند.
وکلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند.
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند.
اگر یافتند یافته می شوند.
در صمیم وجدان او آرام می گیرند.
واگر مخاطب خویش را نیافتند ،نیستند.
و اگر او را گم کردند
روح را از درون او به آتش می کشند و دمادم حریق های وحشتناک عذاب بر می افروند.
و خدا برای نگفتن حرفهای بسیاری داشت .
که در بیکرانگی دلش موج میزد و بی قرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هر کسی گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت .
هر کسی دو تاست و خدا یکی است .
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست.
و هر کسی را نه بدانگونه که هست احساسش میکنند.
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 23:16 توسط پیمان
|
امد ...
اندکی ماند...
و سپس رفت...
چه معصومانه رفت ان کسی که دیگه هیچ نشانی ازش نمی گیرم
همانی که بود و دیگر الان نیست
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد

+
نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 23:22 توسط پیمان
|

میلاد امام رضا مولای فقیران مبارک
سلام یا خدا
توام داری گریه میکنی پابه پای من...توام صدای شکستن منو می شنوی؟توام دلت از این همه بی عدالتی شکسته؟توام دلگیری؟
تو هم مثل من تنهای تنهایی می دونم...تو هم درداتو تنهایی به دوش می کشی می دونم
نوازشم کن..می کنی؟دستتو بذار روی سرم که داره می ترکه...قبلا وقتی سر درد داشتم مامان دستشو روی سرم می ذاشت و فوری خوب می شد...ولی حالا نمی تونم جلوی چشاش برم
تو نوازشم کن...تو مرهمم باش...قول بده که هیچ وقت تنهام نذاری...بذار سرمو رو دامنت بذارم
بذار تو دامن تو اشکامو بریزم...اخه اونا پاکترین و زیباترین چیزاییه که دارم
می بینی امشب حتی اسمون هم داره اشکای ستاره ای خودشو رو دامن شب می ریزه
این بارون بلا و عذاب منو می کشه یا اینکه بعدش قراره شاهد رنگین کمون باشم؟
در این سراب جز تو کیست
که جرعه ای از قدح زندگی به من بچشاند
کیست که مرهمی برای دردهای بی درمانم باشد
ای منبع امید قطره ای از نور خود را
بر قلبم بتابان که بدجور غبار غم به خود گرفته است
ای کس بی کسی من
با من بمان و دستم را از دستت مران
تو درخشان ترین امید منی
وای اگر نور امیدت را از من دریغ کنی
وای اگر تنهایم بگذاری
تو مرا می بینی؟
می دانم که ذره ای پست و ناچیزم
مرا ببین....
روح بلندت را دیده ام ...حس کرده ام
مرا دریاب
صدایت می زنم
مرا گوش کن
مرا ببین
+
نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 22:25 توسط پیمان
|
((من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب سنگ تو، تصویر می کنم.))
در شبان غم تنهایی خویش
علبد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
............................
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطر آلود
شکن گیسوی تو موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
............................
وای، باران؛
باران!
شیشه ی پنجره را شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

+
نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 23:1 توسط پیمان
|
تنهایی رو دوست دارم چون فقط موقع تنهایی هست که میتونم با توحرف بزنم
تو تنهایی من تو همیشه کنارم نشستی و به حرفام گوش میکنی
نمیدونی چه قدرحرف دارم که بهت بزنم ، نمیدونم از کجا شرو ع کنم
از لحظه ی آشنا ییمون بگم یا از لحظه ی که...
دور بودن از تو خیلی سخته ولی نه تو دور نیستی تو همیشه در قلب و یاد من هستی
دوست دارم وقتی که تنها هستم از زندگی صحبت کنم و از تو ،
از تویی که تمام زندگی من هستی تمام دقایقمو با توام حتی الان که با من نیستی
دوست دارم حرفای نگفتمو بهت بگم
بهت بگم که خیلی دوست دارم

+
نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت 21:39 توسط پیمان
|
![[IMG]http://i15.tinypic.com/2a9tf79.jpg[/IMG](http://i15.tinypic.com/2a9tf79.jpg)
دستي نيست تا نگاه خسته ام را نوازشي دهد. اينجا، باران نمي بارد... فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند. دست هاي مهرباني ، فقيرتر از من اند...! نامردمان ِعشق نديده، خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم ! دلم مي خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود....
تنهایی..........
همان تنها که بودم باز هستم
همان در حسرت پرواز هستم
کبود از دست بازیهای تقدیر
دهان بسته یک راز هستم
نهان در لا به لای پنچه غم
رها در پرده هایی ساز هستم
دویدم تا خط پایان چشمت
ولی در نقطه اغاز هستم
به سو یم باز می گردد صدایم
من ان تنها ترین اواز هستم
ولی با اینهمه ای عشق بی سوز
تو را شیدا ترین سر باز هستم
+
نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 23:7 توسط پیمان
|
بیا ای ناجی قلبم بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته ست که به انتظار نشسته
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم
عاشقم عاشق ترینم بگو که اینو می دونم
حالا که از عشقت دیوونم بگو که با تو می مونم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم
می خواهم از دست تو گهواره بسازم
سر بذارم روی دستات به سعادتم بنازم
می خواهم اون چشمای دریایی ت آیینه کنم
با نگاه توی چشمات دردم و تازه کنم
تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خستم
بی تو من تنهای تنها دل به خلوت تو بستم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم
بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم
امروز می اییم و فردا میرویم باشد که همین ها از ما به یادگار بماند
پیمان
+
نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 13:46 توسط پیمان
|
سلام خوبین؟
تا حالا شده برا خودتون فکر کنید ببینید آخر یه کاری که میخواهید انجام بدبد چی میشه؟
آره؟
ولی این کار به نظرم خیلی خوبه چون من انجام دادم و نتیجه اونو هم دیدم .
امروز اومدم اینچا تا یه پست جالب بگذارم ولی هر چی فکر کردم تنونستم چیز قشنگی پیدا کنم گفتم پس بهتره یه کم بنویسم
دلرم میرم سفر یه سفر توپ خدا قسمت همتون بکنه ...
به امید دیدار
پیمان
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 16:4 توسط پیمان
|
آهای سهراب،گفتی چشمها را باید شست!شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید !دیدم ولی..... گفتی زیر باران باید رفت!رفتم ولی او نه چشم های خیس وشسته ام را، نه نگاه دیگرم را،هیچ کدام را ندید ،فقط زیر باران با طعنه ای خندید وگفت :دیوانه باران ندیده...
چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟
بدین نامهربانی راندنت چیست ؟
بپرس از این دل دیوانه من
که ای بیچاره ماندنت چیست ؟

+
نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 12:20 توسط پیمان
|
آخراي فصل پاييز يه درخت پير و تنها
تنها برگي روي شاخش، مونده بود ميون برگا
يه شبي درخت به برگ گفت:كاش بموني در كنارم
آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتي برگ درختو مي ديد، داره از غصه ميميره
باخدا راز و نياز كرد اونو از درخت نگيره،
با دلي خوردوشكسته گفت نذار از اون جدا شم،
اي خدا كاري بكن كه تا بهار همين جا باشم،
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت
غافل از اينكه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت
باد اومد باخنده اي گفت : آخه اين حرفا كدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هردوتون تمومه
يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون
سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يه كوهي به درخت چسبيدو چسبيد
تا كه باد رفت پيش بارون
بارونم قصّه رو فهميد بارون گفت با رعد وبرقم
مي سوزونمش تا ريشه
تا كه آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه
ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شكست خورد
به جايي رسيد كه بارون آرزو مي كرد كه مي مرد
برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود
هر كي زندگيشو باخته،دلش از خدا جدا بود

+
نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت 19:55 توسط پیمان
|