تبليغاتX
آخرین تلاش

بی هوا به سراغم بیا و مرا در آغوش بگیر...آه که این گونه بی هوا زیستن چه حال و هوایی دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 13:0 توسط پیمان |

حاجی هم رفت...تا ابد...



پ ن: امروز15 ديماه.بعد از خيلي وقت ديگه امروز گريه گردم...دلم سوختواسه مظلوميتش.واسه خوبيش واسه دوست داشتني بودنش.واسه اولين بار لم براش تنگ شد...نميدونم چرا...دوست دارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 11:7 توسط پیمان |

دلتنگي غريبترين واژه ايست كه در نبودت ميسرايم... همچو باران اي به خدا نزديكتر...دستم گير http://ecard.darkhasti.net/albums/userpics/10005/nemiyad-.jpg

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 11:21 توسط پیمان |

نمي دوني چيه ولي هست داره اتفاق ميافته نميدونستم كه چرا و چطور بود ولي خيلي دوست داشتم توي اين ماجرا قرار بگيرم... گرفتم... ولي . . . ولي هراس وترس تموم وجودما گرفته هراس يه مسئوليت جديد... هراس از اينكه نتوني از پسش بربياي ولي دوست دارم انجامش بدم يكبار براي هميشه ذوق و شوق تموم وجودما گرفته چه فكرا كه ميكردم چه چيزا كه ميخواستم ولي الان كو؟؟؟ هيچكدومشون نيستند... خيلي دلم ميخواد ديگه الان تموم شده بودا راحت توي اون تجربه غوطه ور بودم... ولي اگه بخوام اين اتفاق بيافته بايد با اين دنيايي كه الان دارم خداحافظي كنم... همين قسمتش آزارم ميده ولي شيرينه خداحافظي از دنيايي كه هيچي ازش نفهميدي ورسيدن به اون ايده الي كه در نظر داشتي... خب مسلما يه سري سختيايي هست كه بايد تجربه كنم و دوست دارم تجربه كنم... بايد اين كالبدي كه الان توش قرار دارما بشكونم... بايد... بايد...

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 18:44 توسط پیمان |

 
 
 
 
 
 
متولد هیچ ماهی نیستم



تقدیر مرا بر پیشانی تــــــــو نوشته اند



این را از روزهای رفته ای كه نیامده اند فهمیده ام ...!!!



و مردمک های انتظاری که



جاده ها را وصله می زنند



تا شاید تو بیایی با کوله باری از عشق ... !!!

 
                                     .....................................................
 ن ۱ :دلم خیلی تنگه واسه دزدکی ها واسه تجربه کردن ...
 ن ۲ :چی میشد سهمی از خوشیهای دنیا مال من بود؟چی میشد؟؟؟
 ن ۳ :خیلی بده که یه حرفو نتونی به خانوادت بزنی...

+ نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت 17:31 توسط پیمان |

  • به بابام گفتم سوئیچ ماشینو بده
  • گفت می خوای بری جایی؟
  • گفتم بله پدر عزیزم
  • (ستاد مبارزه با فتنه ی پَ نَ پَ - واحد فرزند صالح)
  • رفتـــم بــه کنـــار دلــبرم با شــادی
  • گفتـا کـه چـه خوب یاد من افتــادی
  • گفتـم صـنما تــو عشق را استـادی
  • گفتا پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو یاد من میدادی
  • گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ و درد زهـــر مــاری
  • رفتم ساندویچی میگم آقا یه هات داگ با سس مخصوص بدین.
  • میگه میل می کنید؟
  • میگم بله، دستتون درد نکنه
  • (گشت مبارزه با فتنه پـَ نه پـَ ، واحد سیار غذاخوری ها و رستوران ها)
  • ميخوام مسواك بزنم
  • مامانم مي پرسه ميخواي مسواك بزني؟؟
  • ميگم بله مامان جون..
  • ميگه خمير دندونم روش ميزني؟؟
  • ميگم بله مامان جان..
  • ميگه خاك تو سرت اين همه موقعيت پ ن پ درست كردم واست استفاده نكردی
  • منم گفتم پ ن پ خز شده مامان جون
  • بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا.
  • مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟
  • میگم اگه شما صلاح بدونین
  • (ستاد مبارزه با فتنه ی پَ نَ پَ – واحد احترام به بزرگتر)
  • رفتيم پايگاه انتقال خون
  • ميگه شمام اومدين خون بدين؟
  • گفتم بله اومديم خون بديم. شما هم بفرماييد بساط لودگي تون رو جاي ديگه پهن کنيد. يارو همون جا به گريه افتاد و ابراز پشیمونی کرد.
  • (ستاد مبارزه با فتنه پــَ نــَ پــَ - واحد نهي از منکر)
  • تو صف بربری نوبتم شده
  • یارو میگه بربری میخوای؟
  • میگم نون باشه بقیش مهم نیس
  • از اتاقم اومدم بیرون، در دستشویی رو باز کردم.
  • مامانم میگه داری میری دستشویی؟
  • میگم نرم؟؟؟
  • به مامانم میگم پول بده!!!
  • میگه اونایی که دو روز پیش گرفتی چی شد؟؟نکنه همشو خرج کردی؟؟؟
  • تا اومدم بگم پـَـ ....زد تو دهنم, نذاشت حرف بزن
  • من فقط میخواستم بگم پـَـَـس اندازشون کردم
  • ماه رمضونی 6 صبح رفتم تهران، 9 شب برگشتم خونه خسته و کوفته
  • میپرسم مامان شام چی داریم؟
  • میگه گشنته؟
  • چند ثانیه سکوت میکنم، چشامو میبندم و یه نفس عمیق میکشم. آروم و با طمانینه میگم: بله گشنمه
  • (ستاد مبارزه با فتنه پــَ نــَ پــَ - واحد کظم غیظ )
  • نوزاده تو بغل مامانش گریه میکرده
  • مامانه میگه قربونت برم گرسنته؟
  • بچه هه به اذن خداوند میگه پَ نَ پَ دارم برای گرسنگان و زلزله زدگان سومالی گریه میکنم
  • (واحد نفوذی پ نه پ)
  • رفتم سوپری گفتم یک نوشابه زرد بدید
  • فروشنده گفت: منظورتون نوشابه پرتقالی که نارنجی رنگه؟
  • گفتم: بله، منظورم همون بود. ببخشید
  • (ستاد مبارزه با فتنه پـ نـ پـ واحد فرهنگ‌سازی به جای حاضر جوابی)
  • رفتم دستتشویی هی دارم در میزنم!
  • میگه هاااان، دستشویی داری؟
  • پـَـــ نــه پـَـــ خواستم بگم آخرین مهلت ثبت نام جشنواره حساب های قرض الحسنه بانک صادراته، جا نمونی!
  • طرف اومد بیرون گفت خاک بر سرتون کنن که فقط بلدین از این چرت و پرتا بگین
  • (کمیته مبارزه با فتنه پـَـــ نــه پـَـــ , ستاد سیار مستقر در توالت عمومی)
  • تو اتوبان داشتم لایی میکشیدم،
  • یه زانتیا اومد گفت داری لایی بازی میکنی؟؟؟
  • گفتم: پــ نــ پـــ دارم واست عربی میرقصم!!!
  • گفت: دِ نـَــ دِ کنترل نا محسوس بزن بغل
  • (ستاد مبارزه با پ نه پ واحد اتوبان)

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 11:32 توسط پیمان |

یکی دیگه از شعرای سپید خودم  در ادامه مطلب

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 22:39 توسط پیمان |

 When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...

U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

 

 

 When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...

U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...

Afraid That I Might Dissapear...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

 

 

 When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...

U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me

And Kiss My Forhead

N Said :"U Better Be Quick, Is''''s Gonna Be Late.."

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و

گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه

 

When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...

U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری

.بعد از کارت زود بیا خونه

 

: When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...

U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear,

But It''''s Time For

U To Help Our Child With His/Her Revision.."

وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری

تو درسها  به بچه مون کمک کنی

 

 When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..

U Were Knitting And U Laugh At Me

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتنی می بافتی

بهم نکاه کردی و خندیدی

 

: When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...

U Smile At Me

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

 

 

: When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...

We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..

I''''M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..

With Our Hand Crossing Together

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود

 

 When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me

I Didn''''t Say Anything But Cried...

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

 

 That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!

Because U Said U Love Me !!!

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

 

 to tell someone how much you love,

how much you care.

Because when they''''re gone,

no matter how loud you shout and cry,

they won''''t hear you anymore

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی،

مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

+ نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 18:4 توسط پیمان |

شاعران فریاد می زدند:عفو ، لازم نیست اعدامش کنید.
شما می شنوید:عفو لازم نیست ، اعدامش کنید.
آری فاصله میان دهان شاعران تا گوشهای شما
همواره هزاران سال نوری بوده
از این روست که " گم راه " می خوانید ما را
که آبروی جهان بی آبروی شماییم . . . (یغما گلرویی-چکامه و چپق )

+ نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 17:1 توسط پیمان |

 

 

 

 

دلم خیلی چیزها میخواهد



که همه باهم



یک وجه مشترک دارند :



اینکه تو  باشی!

بعدا نوشت اولی: خدا کنه زورتر پیداش بشه

بعدا نوشت دویمی:نمیدونم به چه زبونی به اطرافیانم بفهمونم...

+ نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 16:49 توسط پیمان |


امشب از فرق علی

کعبه پلی زد به بهشت

ـــــــــــــــــــــ چه مراعات نظیریست ـــــــــــــــــــــ

علی

...... کعبه

............. بهشت



 
التماس دعا
پ ن :نداریم چون حوصله ای نداریم...

+ نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 16:46 توسط پیمان |

ناگهان چقدر زود دبر میشه..

چند روز بود که دلم میخواست بیام ببینمت...میخواستم دیدارهامون تازه بشه .می خواستم یادی از گذشته هامون بکنیم با رفقا ...خودمون ...

یادته گردشهامون...عکسهامون...هنوزم دارمشون...تازگیا یکیشون که با هم هستیم شده بکگروند سیستمم..

بیمعرفت آخه این بود رسم مردونگی؟چرا اینقدر زود آخه؟

میدونی ومیدونم که جات خوبه..بهتر از وقتی که اینجا بودی....ابراهیم جان خوش به حالت تو این ماه عزیز رفتی...راست میگند که خدا همیشه بهتریناشو واسه بهترینها میگذاره تو هم رفتی بهشت اخه تو ماه رمضون درهای بهشت بازه...

ابراهیم جونم همیشه به یادتم...

پ ن اولی:خیلی داغونم کردی...خیلی.میدونی چندوقت بود گریه نکرده بودم؟تو با رفتنت دوباره چشمامو تر کردی بی انصاف...

پ ن دومی: تف به این دنیا....لعنتی آخه این تازه اول جوونیش بود...مگه جای کیو تنگ کرده بود؟دوست دارم هرچی بد وبیراهه وهرچی فحش بلدم بدم بهش...

پ ن سومی:هوای حوصله ام ابریست

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 17:10 توسط پیمان |

 

 

 

نشسته ای به روی ریل در انتظار یک قطار

                                                         نشسته ای تامگر تمام گردد انتظار

چقدر حوصله  کنیم چقدرخسته ایم ما

                                                       چرانیامدآن قطار چرا نیامد این قطار

هنوز تا قطار مرگ نیامده برای من

                                                       بزن ابوعطا سگابزن برای من سه تار

سه تار می زنی ولی یواش گریه می کنی

                                                      و  من سوال می کنم چگونه است انتظار

مرا نگاه می کنی میان اشک های خود

                                                      جواب می دهی به من درست عین انفجار

قطار می رسد ولی تو همچنان نشسته ای

                                                      و من فرار می کنم فرار می کنم فرار

قطارنعره می کشد تو را مچاله  می کند

                                                      و من نگاه می کنم به لحظه های احتضار

تن خرد می شود میان چرخ های ریل

                                                      غروب می کنی چقدر پاک و باوقار

 سر تو له شده ولی دلت هنوز می تپد

                                                     دلی که بسته ای به من دلی همیشه داغدار

ز چشمهای له شده بلور اشک می چکد

                                                        دوباره گریه می کنی دوباره مثل  آبشار

نشسته ام بدون تو به روی ریل ها مگر

                                                         قطار دیگری رسد دگر نمی کنم فرار

                                                                                              (علیرضا نعمتی )

پ ن اولی:چقدر تازگیا از رنگای جیغ خوشم اومده.نمونش تو محل کارم زیاد پیدا شده...

پ ن  دومی:ماه رمضون اومد ولی منکه نمیتونم روزه بگیرم ولی بجاش اگه خدا قبول کنه میخوام یه کارایی بکنم...ایشالله...

پ ن سومی:اونقدر دیوار دلم کوتاهه که هرکی میاد یه سرکی توش میکشه ومیره.چرا؟مردم فضولند یا دیوار دل من کوتاهه؟؟؟؟

پ ن آخری:+۵کیلوـــــــــــ اها تا یادم نرفته بگم که جون هرکی میپرستین بابا پیام خصوصی  نگذارین اصصصصصلا نمیخونم فقط فورا پاک میکنم...ممنون

+ نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 16:0 توسط پیمان |

قصد دارم مغزم را لای زر ورق بپیچم و خاکش کنم...

 پس اگر فردا دیدید مانند مجنون ها مینویسم (حالا هم دست کمی ندارم)

 تعجب نکنید!

پ ن۱ :چقدر دلم هوس مسافرت کرده-حالا جاش فرقی نمیکنه ولی رفتنش مهمه.خیلی دلم...

پ ن ۲:از فردا هرچی به ذهن کجم برسه مینویسم بعدا پیام نگذارین که این چرت وپرتا چیه که من ناامید بشو نیستم خب بالاخره چرند نوشتن هم امید میخواد مگه نه؟

پ ن ۳:زر ورق داری؟(منحرف واسه اون کار نمی خوام برا ذهنم میخوام)

+ نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 11:24 توسط پیمان |

 

 

 

 

 

ای دو دو تای تو در ضرب دلم چنگ زده

چهارچوب دلم من را الکی رنگ زده

توی ایستگاه قطاری و تنت چون آهن

بچه تخس به دیوار دلت سنگ زده

آب در کشتی نوح آمده بالا زین رو

عرشه کشتی و چشمان تَرَم زنگ زده

پنج من بیست شد از پنجه تقدیر ولی

باز هم تابع معکوس دلم لنگ زده !

پ ن ۱: نمردیم و ۲۵ ساله شدیم...

پ ن ۲:هنوز هم نمیدانم

هر سال که میگذرد

یک سال به عمرم اضافه میشود

یا یک سال از عمرم کم میشود !

+ نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1390ساعت 0:43 توسط پیمان |

خيلی وقتها هستش که آدم احساس می کنه چقدر نياز داره با يه نفر حرف بزنه . يه نفر که حرفاشو گوش بده و نصيحتش نکنه . يه نفر که باهاش احساس همدردی بکنه .

خيلی وقتها هستش که آدم احساس می کنه اگه لب باز نکنه و چيزی نگه و خودخوری کنه بالاخره اين خودخوری اونو کاه می کنه.

درست همين موقع هستش که به نوشتن پناه می بره . همين موقع هستش که دفترچه ی خاطراتش و برگهای سفيد و بی زبون اون ، ميشن شريک غصه هاش و مونس تنهايی هاش

Home
Email
Night Skin